بوی تن
زندگی حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی نادیدهاش میگیری، حتی وقتی نمیخواهیاش از تو قویتر است. از هر چیز دیگری قویتر است. آدمهایی که از بازداشتگاههای اجباری برگشتهاند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانههاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوسها دویدند، به پیشبینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همینگونه است. زندگی از هر چیز دیگری قویتر است.
-
باید یکبار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشکها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
-
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
-
زندگی همین است... ارادهی راسختان را در ترک سیگار تحسین میکنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم میگیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید، مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در مییابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد.
-
چقدر سادهلوح هستیم، خیلی ابله هستیم اگر باور کنیم ثانیهای میتوانیم بر گذر زندگیمان مسلط شویم. جریان زندگی ما، از ما میگریزد، اما این اهمیتی ندارد. فایدهی چندانی ندارد... بهتر آن است که از واقعیت این گذر آگاه باشیم.
-
عادت ندارم گذشته را مرور کنم، انگار احساس مرگ به من هجوم میآورد.
-
آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی میگوید که میمانند، اما تا به حال درباره آنان که میروند فکر کردهای؟
-
شهامت از آنِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه میکنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان میگویند، فقط به خودشان: «آیا من حق اشتباه کردن دارم؟» فقط همین چند واژه...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از روبهرو، و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن...
-
باید به آنچه میگویم خوب دقت کنی، جُک نمیخواهم بگویم. آدمهایی که درون سختی دارند با همهی وزن خود روی زندگی میپرند و تمام مدت به خود رنج میدهند، در حالی که آدمهای شُل... نه، شُل نه، آدمهایی که درونی نرم دارند، بله نرم، وقتی شوکی به آنها وارد شود، کمتر رنج میکشند.
-
آدم هایی که احساس گناه میکنند، در بهانه پیدا کردن بسیار قوی هستند، حرف ندارند.
-
ترجیح میدهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همهی عمرت، همیشه کمی رنج بکشی.
-
همین است! من یک بادبادک هستم، اگر کسی ماسوره را نگه ندارد، پرواز میکنم، میروم... و تو ... جالب است، اغلب به خودم میگویم تو به اندازه ی کافی قوی هستی که مرا نگه داری و به همان اندازه باهوش هستی که بگذاری بپرم، گورم را گم کنم...
-
روی زمین نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. فکر کردم کاش میتوانستم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. آن را روی زمین بگذارم. شوت محکمی به آن بزنم تا آنجا که ممکن است دور و دورتر برود. آنقدر دور که دیگر نتوان پیدایش کرد. اما من شوت زدن بلد نیستم. حتماً سرم همان کنار میافتد!
[من او را دوست داشتم، نویسنده: آنا گاوالدا، ترجمه: الهام دارچینیان، نشر قطره، چاپ هفتم]