وقتى دورترم به تو نزديكترم🌹🌹🌹

تو را می‌خواهم، همان جا. دور دور، در ماه. وقتی ستاره‌ها خوابیده‌اند.

. نام تو چیست؟ مهتاب یا هر چه، به جای مهتاب بر من بتاب. آنقدر دور باش تا وقتی دستانم را به سویت دراز می‌کنم در دسترس نباشی. خیال می‌کنم از فراز شب تو آمده‌ای تا فقط بر من بتابی. از دوردستها از فرسنگها دورتر ،

نزديك نيا،مى خواهم كه غريب ،قريبه ام باشى ،همانجا بمان روياييت زيباست ،انتظارت،كلافه گيه اين انتظار....

مهتابى ؛لمس تو، حتی وقتی در آب منعکسی آرزويي شيرين و زيباست. دوست داشتنت مقدس است. دوست داشتنت دور است اما حسي غريب دارد  اين دوست داشتن دور دستها....

تو را که در شعرم در آغوش مى گيرم ،بوى تنت مى آيد و از مستی بی‌وقفه باكى ندارم كه بمیرم.

دست‌نیافتنی دلبرانه، در رؤیای من نزدیکی، همین جا به اندازه‌ی این تن.فاصله جغرافياست و چرا كه تو نزديكتري بمن.

می‌بویمت، عطر باران داری. از پس ابرها آمده‌ای ؟؟

قاصدى خبر اورد،بوى تنت  را اورد .....بوى بهارنارنج باران خورده مى دادى.

در خواب می‌بوسمت، طعم قدغن می‌دهی. می‌یابمت، گم می‌شوی. بیدار می‌شوم، خورشید شده‌ای…🌺🌺🌺🌺

 

ديونه كن  من و باز ، زندگيم رو ببر از بين

عاشقيم ماها .........

 بقول شهيد باقرى :

بچه هاى محل منو حلال كنيد 

ما ادمها عاشق ،قصه هاى قبل خوابيم 

ما ادمها عاشق ،گريه هاى بعد رفتنيم 

ما ها عاشق، اب ريخته پشت مسافريم 

ما ادمها ،ما ادمها عاشق  توبه هاى بعد گناهيم 

ما عاشق ،قضاوتهاى قبل عمليم 

ماها ،عاشق حلاليت گرفتنهاى بعد خيانتيم، دروغيم ، تهمتيم ........

ما ادمهاى عاشق ،

مى زنيم 

به كار نكرده ،حرف نگفته ،راه نرفته 

ماها، مى خوايم همه  رو بد كنيم تا خوبيمون رو بشه 

خلاصه  ماها عاشقيم ،

                           تا عيد نيستم حلالم كنيد بابت تمام عشقهام 

چقدر بدهکار خودمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط چند روز تنها تو خونه بودن
و با پوست و استخوان درک کردن اينکه
چقدر زندگي به خودم بدهکارم!
چقدر صبحها کمي ديرتر از خواب بلند شدن
چقدر صبحانه را سر حوصله خوردن
چقدر در صف آرايشگاه شلوغ و به حس و حال زنان براي زيباتر شدن نگاه کردن
چقدر در پاسازها و مراکز خريد با زنهاي ديگر چرخ زدن و سر به سر فروشندگاني که مي خواهند جنسشان را با مهارت تمام به تو بفروشند،گذاشتن
چقدر تلفنهاي طولاني و درد دل کردن
چقدر گردگيري و طي کشيدن با يک موسيقي ملايم
چقدر حس کردن معني خانه
چقدر روي کاناپه لم دادن و فيلم ديدن
چقدر بخريد رفتن و لذت بردن
چقدر سر ظهر با برادرت روي يک تخت خوابيدن و به خاطرات گذشته خنديدن
چقدر مهماني با دوستانت
چقدر تنهايي و سکوت و درخود فرو رفتن
چقدر کدبانويي و غذا پختن
چقدر کتاب و فيلم نخوانده و نديده
چقدر قدمهاي نزده
چقدر نگران دير رسيدن و ترافيک و مترو و تاکسي نبودن
چقدر آسايش و عجله نداشتن
چقدر مالک وقت و فرمانده گذران زمان خودت بودن
چقدر آرايش کردن
چقدر شال و روسري و مقنعه هات را يک سو پرت کردن
چقدر ليوانها را حتي زير آب سرد سرد شستن و به رنگ جگري لاکهاي ناخنت نگاه کردن..اصلا چقدر لاک نزده رنگوارنگ
چقدر شبها بيدار ماندن و بافتني بافتن و رويا رج زدن
چقدر نگران کم خوابي نبودن
چقدر زمزمه کردن آهنگ زير لبهات
چقدر حرف زدن
چقدر حرفهاي نگفته
چقدر.....
سواي تئاتر و نمايشنامه و عکاسي و رقص و نوشتن و اينها که دوست داشتم و سراغي ازشان نگرفتم، به جز زنانگي کردن به معناي واقعي براي خودم و براي يک مرد ...،من چقدر همين چيزهاي ساده و معمولي و پيش پا افتاده براي خيلي از آدمها را به خودم بدهکارم.
من بيش از هرکسي به خودم بدهکارم.
زن که باشي
کارمند که باشي
سي سال را هم گذرانده باشي
معناي زندگي نکرده را با چند روز سر کار نبودن جور ديگري مي فهمي...از 18 سالگي ..20 سالگي....26 سالگي تا اينجا فقط يک پلک فاصله بود .

بوی تن

 

                                                                                                                                                                                   


                                         چقدر باید بگذرد ،  

                                        تا آدمی

     بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟

                              و چقدر باید بگذرد ، 

             تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟




ادامه نوشته

نيمكتهاى تنهايی ❤❤


سلام غريبه ،بازم منم اون ديووووونه هميشگى

بازم من ديووونه براى تو نامه ای می نویسم از دلتنگيهام ،دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !نزدیک باشی و اما دور…دور…دور !

تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند!خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

حالا نشسته ام برای تو ،غريبه نامه ای بنویسم.

می دانی ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند! قرار نیست این را هم بخوانی…قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد،قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است،قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم! و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد…

اما برای تو غريبه این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی! دلتنگ کسی که دوستش داری…

برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی!

برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی!

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم؟

هنوز زود است… برای تو که از حال دلم غافلی زود است… نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم… نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ، کمرش خم و خم تر می شود!این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم،برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…

وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای…

موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو… بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود… تکان دستی ، سلامی… خیال کن غریبه ای که او را هیچ * نمی شناسد! هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…

نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.

هنوز هم انتظار را دوست دارم.

هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…

به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود… گم می شوند !

خوش به حال قطارها همیشه می رسند… اما من… هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت… تمام زندگی ام فاصله بود…

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد…

چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ، از مسافری که عمری عاشقت بود…



زير سپيدار❤❤❤❤





سلام غريبه، خوبى صداى نفسهات كه گرمه الحمد ا......

امشب مى خوام اتمام حجت كنم ،مى خوام حرفهامو بزنم ،نمى دونم در چه حالى ،موقع خوشته يا ناخوش ،موقع دلتنگيته ،يا اينكه پادشاه سرزمين روياهات هستى ،بهر حال 

مى دونى كه كوچيک و بزرگ رنجونديم، مى دونى كم و زياد شكستيم ،مىدونى كه دونسته و نادونسته گفته هات زخمى شد به روحم ،مى دونى كرده ها،نكرده هات داغونم كرد همه رو مى دونى ..... 

و نمى دونى كه كوچيک و بزرگ بخشيدم ،كم و زياد گذشتم و نمى دونى و نديدى كه رو زخمهام نمك شدم  و باريدم، نمى دونى چه ساعتها براى كرده ها و نكرده هات خيره شدم ،بهت شدم، صبر شدم تا راه رفته رو بر گردى  ......

تو دروغهايی  گفتى،كه تن دنيا رو لرزوندى ،ولى دريغ از اينكه من خوندن خوب بلدم ،ندونستى من  قصه ى چشمها رو خوب بلدم بخونم 

چرا ،مى گى چرا ؟؟؟؟؟؟

چون من ِ، بقول خودت بيشعور ،خاطرخواهت شدم ،چون نمى دونم چرا ولى دوستت داشتم..... 

تو غريبه ،بله تو ،توى خلوت دلم تنها كسم بودى ،نمى فهميديم  ،نمى شنيديم ،نمى ديديم ،ولى بلد بودى ادعا كنى ،بلد بودى نشون بدى ،مى فهمى  ،مى شنوى  ،ميبينى ......

منم استاد گول زدن خودم بودم ،مى فهميدم ، به وا.....مى فهميدم ........

غريبه با توأم ،تو مى دونستى كه با بودنت همه دنيا سهم من مى شه ،تو لعنتى ،مى دونستى فقط بودنت ،فقط حضور ساده ات ،باعث مى شد كه آسمون  آفتابى من هيچ وقت ،هـيچ وقت ،هيچ وقت ابری نباشه ........

و اين به تو جرأت مى داد ،كه هر چى بلدى ،هرچى دوست دارى انجام بدى ....

هى غريبه ،با توأم ، بی خیال  گذاشتى و از اینجا رفتی، پشت سرت يه نگاه هم   نکردی ،تو دلت  نگفتی پس اون همه خاطره چی مى شن ها......

هى ،با خودت نگفتى اگه مهربون مى موندى ،منم ديگه تنها نمى موندم ،خودمو پيدا مى كردم ،برات مى ساختمت ،توى شب جا نمى موندم ......

رفتى ،برو ،ولى لااقل يه بار بى انصاف ،يه سلامى ،يه كلامى اصلاً تقصير من بود، بايد از همون اول نامه هات رو نخونده مى سوزوندم ...ك

به حرفهام امشب گوش بده ،اگه خوابى يا كه بيدار ، مى دونم يه روز بالاخره دلت حتى براى  گريه هام هم تنگ مى شه ،مى دونم حسرت التماس يه بوسه من رو مى كشى ،مى دونم دلت مى خواد با هم بى چتر زير بارون قدم بزنيم بدون حرف ،تو سكوت ،مى دونم.......

اون روز ،من زير سپيدار تو كنج حسرت منتظرت هستم 

فقط وقتى نيايی كه دير باشه ،تمام حسرتها و نگفته هات تو دلت بمونه 

باشه  مرسى ...


غريبه مى مانى ؟؟؟؟؟؟؟؟


اين نامه رو تو فقط بخون ،مخاطب خاص من 

سلام ،نفسم ،عزيزم ،جونم ،مى دانم خوبى ،مى دانم كه نفست در اين سرماى روزگار گرم است ،الحمد ا.....

تو  ،تو كه از پشت ديوارهاى غربت آمدى و قريب دل خسته و بيمارم شدى ،تو كه نمى دانى  در اين چهار ديوار تنگ زندگى چه ديوانه وار سر به ديواره هاى تنهاييم مى كوبيدم كه شايد از دردى كه در وجودم جارى بود كم شود ،و يا اين ديواره فرو ريزند ،نه ديوار شكست ،نه درد كمتر شد و تو همنفس اين قفس تنگ شدى ،تو همه كس شدى با تمام بي كسيت .

چيزى مثل دلشوره ،يا خوابى كه ناجور،نفس گير است ،از اين راهى كه دوراست ،نمى نالم ،نمى گريم ،فقط نگرانم ،

نكند رقيبى از راه رسد و تو قربتى دلم را با اشاره اى همقفس ،خود كند تو دورى نه در خيال كه نزديكى ،ولى واقعيت چيز ديگريست .

مى دانى ،من تو را بى هيچ آغوشى ،بى هيچ بوسه اى ،بى هيچ انتظارى دوست دارم ،بسان دوستداشتن ،بادبادك ،باد را ،باد بادبادك را بين زمين و هوا مى رقصاند و بادبادك به اين رقص راضيست چرا كه باد را دوست مى دارد ،من نيز تو را دوست دارم ،مى دانم كه باد اين دوست داشتن مرا مى رقصاند و واى از روزى كه باد نخواهد كه باشد ،بادبادك  بي چاره چه كند ؟

خسته ام ،نفس بى همنفسم ،خسته تر از تنه درخت كاج و قديمى روى آب رودخانه ،و شكسته تر از آنى كه بخواهم خود را به سنگهاى كنار رود برسانم ،مى خواهم آب مرا ببرد پي سرنوشت ،تهى هستم از آرزوهاىى كه در كودكى با خود به بلوغ رساندم ،

تو غريبه ،هواى دلت را داشته باش ،دلى كه اين روزها ارزان مى خرند و با سكه اى در بازار برده فروشان به جفا مى فروشند ،غريبه نمى دانى كه مرا چه ارزان فروختند ،و واى از برادرى ،برادران يوسف ،

غريبه چندى است كه تو ،آرى خود خود تو ، خلوت و تنهاييم را بر هم زده اى ،چرا ؟؟؟

تو مرا از روزنه كوچك  اميدبه يواشكى ها دعوت مى كنى ،غريبه هر صبح از آن روزنه هواى تو ،بوى تو ريه هايم را پر مى كند ،اوايل مهم نبود ولى حال هر دمى را به راحتى بازدم نمى كنم ،چرا ؟؟

مى خواهم بويت ،عطر وجودت در سينه ام حبس شود ،مى خواهم اين وجود تنهاييم باور كند بودن تو را ،غريبه اگر بدانى با تو به كجا رسيده ام اگر بدانى با تو چه ساختم .غريبه چه شبها كه در خيالم خواب رفتى و من با نوازشى و بوسه اي رويت را پوشاندم كه اين هواى جفاكار چيزى رندانه  از تو نبرد ،ندزدد.چه صبحها تو را از پشت بخار بر خواسته از فنجان چايي ديدهام ،...........

غريبه نكند سنگسارم كنند؟؟؟؟؟مى كنند اين مردمى كه ارزان مى خرند و گران مى فروشند افكار خود را ....

غريبه ،مى دانم هر آمدنى را رفتنى است ،ولى بُگذر ، از اين رفتن بمان ،همانجا ،در دوردستها ،پشت همان روزنه كوچك اميد ،من قانعم به همان عطر كه هر صبح از آن روزنه مى آيد ،به همان نفس ،بمان همانجا در ساحل رو به دريا نشسته روى كنده خيال و گرم كن دستانت را با آتشى كه از خاكستر تنهاييم ،شعله ور است 


بمان ،كه به كمترين راضيم ،به ديده اى ،به نفسى ،حتى به آهى ،بمان .......


حالا كه ديگه بزرگ شدم .......

وقتى كه من بزرگ بشم 

چادر مشكى مى پوشم ،كفش تق تقى و صدادار مى پوشم 

دامن چيندار مى پوشم،رژ ميزنم 

روسرى مى ندازم سرم،يك كيف گنده مى خرم ،ميرم  بازار

شلوارو مانتو مى پوشم ،مقنعه ى نو مى پوشم ،ميرم سر كار 

مى گم "مامانِ گل من ،عروسك خوشگل من ،خدا نگهدار"

وقتى كه من بزرگ بشم ،........

آرزوهاى بچگيم كفش ،بود ،چادر ،رژ .......

حالا بيا و ببين ،مامان قنديم 

من  ديگه بزرگ شدم ، صداى شكستن دلهاتو دنياى بزرگترها  گم شده تو تق تق كفشها شون 

دنياى پر بخشش بچگى ها مون ،به قهر قهر تا قيامت  بدل شده 

آخ كه دنياى فقط دوتا،دوستت دارم  بچگى  ، شده  دو دو تاكردنحساب براى  ،اين دوستت دارم ها  

مثل بچگى ديگه عادت به باور نداريم ،قسم حضرت عباسى براى راستي هامون مى خوايم 

خيانت ،جاى صداقت رو گرفته 

الان دارم مى فهمم ،با اون كيف بزرگى كه مامانرو دوشش بود چيكار مى كرد ،كجا مى رفت 

آخ مامان قندى ،يه چيزى بگم نخندى 

مى خوام كه برگردم به واقعيت روياى بچگى 

مى شه ،ايكاش 






مسافر آخر ........

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند
وقتی سوزنشان را نخ میکنی
تا برایت دروغ ببافند ...
چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی
و هیچ کس با خنده های تو ،به عقده هایش پی نبرد

از آدم ها دلگیرم....
که خوب های خودشان را از بد ِ تو ،مو شکافی میکنند
و بد هایشان را در جیب های لباس هایی
که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشندوپنهان میکنند
از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند ،وقتی هوای اعتراف داری
و درد هایت را که میشنوند
خیالشان راحت میشود، هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو
کشیش تر ببینند

از آدم ها دلگیرم.......
وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است
همین که گیرت بیاورند
تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند
به کسی غیر از خود ،برتری هایشان را آویزان کنند
تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند
و هر بار که ایمانشان را از دست دهند ، آنقدر امین حسابت میکنند
که تو را گواه میگیرند
ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :
این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام

از آدم ها عجیب دلگیرم.....
از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند
و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی
و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند
خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی
دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...
تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست

از آدم ها دلگیرم
که گرم میبوسند و دعوت میکنند
سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند

دلت ....
دلت که از تمام دنیا گرفته باشد
تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری

دلم گرفته است ... 
همین را هم میخوانند و باز خودشان
را آن مسافر آخر قصه