چه ارمغانى در ،واپسين يلداى زندگيم 

 دردى و غمى .....

بگويم ،از پريشانيم ، بگويم ؟؟؟؟؟؟؟؟

از ،آن لحظه كه مرا سخت به آغوش كشيدى و 

دزدانه زمزمه كردى : تو آزادى 

تو آزادى ،از لحظه اى كه از آغوشم جدا شدى ،آزادى 

و نديدى در پس اين كلامت چه شكاندى مرا ،براى چندمين بار 

آزاد ،آزاد از چه ؟؟؟؟

حيف كه نديدى زنجيرها  را و نمى توانى آنها را بگيري 

و اين هندوانه اخرين يلداي زندگي 

و چه  درد اور 

و چه دل پر خونى داشت ،اين واپسين ارمغان يلداي من  

زير كرسى گرم زندگى كه زغالش من بودم 

حيف نديدى ،

و من يلدا را تا صبح اشك ديدم ، تا تو را ديگر نبينم 

و يلدا را تا صبح از تو شنيدم تا ديگر نگويمت 

حال منم تنها 

و همه  تنم پر از درد شده 

و تنها يادگار بجا مانده از تو چشمهاى تر و سرد م است 

گفتى آزادى ،تا نگويي برو ........

نفهميدم ،شرمنده نشو