قصه اى آشتى من و تو 

قصه اى بازى گردو ،شكستم كودكانه مان بود 

تو گردو را مى آوردى،  من مى شكستم .......

چه بازى شيرين مى شد 

و بعد آشتى 

ولى صد افسوس از كودكان  سالهاى دور 

منتظرمانديم تا ديگرى گردو بياورد 

بعد ........

 آشتى ،بى آشتى 

و هنوز گردوى قهر را نشكستيم