ناگهان تو اينجايي،

براى قلب دلواپس  و بيمار من ،

تو اينجايي 

منى كه تا ديروز تنها بودم ،ولي حالا

قدمهايت را كنارقدمهايم دارم

براى فردايي،زيبا و روشن

چقدر دير فهميدم

كه همه جا تاريكى و ترس هست 

روشنی و جرات هم هست

همه جا خیانت هست  عهد هم هست وفا هم هست

همه جا نفرت هست عشق هم هست

اگر تو باشى ،خوشبختى از پس ديوار

ترس و دلتنگى هم مى ايد 

از روی شمشادهای تیز شک می پرد

و تو هستى ،بودى از سالهاى دور 

ومن بودنت را چه آسان از ياد برده بودم 

      وتو 

                           خداي منى   عشق منی یار منی

جرات من برای لبخند به عشقی